توضيح اوليه: پسر 3.5 ساله
همكار مامي با پدرش براي كاري آمده بود خونه ما!
اين وسطا كلي هم شكلات خاله بهش داد كه خورد!
مدتي كه پدرش توي حياط مشغول بود! اين كوچولوي بامزه! همين طور بين واحد ما
و حياط مي دويد
و بازي ميكرد! خيلي بلند حرف مي زد و شيطون بود و با توجه
به اينكه هسملي خيلي سرش شلوغ بود كامل از زنگ زدن هاي اين بچه كلافه شده
بود
چون تقريبا هر 5 دقيقه زنگ واحدمون رو مي زد
و يه چيزي درخواست ميكرد!
ما هم مهمان داشتيم و ديگه فكرشو بكن!!!!
و حالا اصل ماجرا
هسملي: جوجو ميگه پوست شكلاتامو به خاله بگو بده!!
من: بگو انداختم سطل اشغال
هسملي: مي خواد اون پوست هارو
، در بيار از سطل بده بره تا خودمو نكشتم!
من: امكان نداره ، توي سطله! آلودست!
مهمان خونه: پوست شكلاتو بدين، يعني من شكلات ميخوام!
من و هسملي:اول
بعد
از همين بچه
همون
شب قبل اين اتفاق پوستهاي شكلاتهايي كه خورده بودو گرفتم بندازم سطل
آشغال!برگشته بهم ميگه: خاله الان مي رم از بابا هم پوست شكلات هاشو ميگيرم
برات مي يارم! 
من:
** فكر كرده بود من به پوست شكلات ها احتياج دارم!!!
موقيعت: شام خورديم و داريم سفره رو جمع ميكنيم كه هسملي سريع مي چپه رو دستشويي!
من: رفتي دستشويي كه ظرفهارو نشوري؟؟
هسملي از واحد مركزي دستشويي
: نه رفتم كه نخوام فرشو بشورم!!!!
من:

پ ن 1: چون وقت نميكنم كامنتارو جواب بدم!
براي همين كامنت دونيو بستم!
بخونيد و لذت ببريد
